تبليغاتX
قهـــوه خانه سنتـــی آمیرزا
 

بگــذار ســـــر به سينه من تا که بشنوی.....آهنگ اشتيــــــاق دلی دردمنــــــــــد را

شايد که بيش از اين نپسندی به کار عشق....آزار اين رميـــــــــــده­ سر در کمند را 

بگذار سر به سينه من تا بگويمت....اندوه چيست؟ عشق کدامست؟ غم کجاست؟

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان....عمری است در هوای تو از آشيان جداست

                                                                                   "فریدون مشیری "

 

 می دانیم زندگی هرچقدر هم سخت باشد برای همه اینگونه است ...مشکلات اگر هست ،که با بشر زاده شده اند و تا دنیا دنیاست همراه و همپای او خواهند بود و تا آخرین لحظه عمر رهایمان نمی کنند ...ناراحتی های روحی ،افسردگی ، پریشانی و دلتنگی ، غم و غصه هم که چاشنی خلقت بوده و در نهاد ما به ودیعه گذاشته شده اند تا وجه تمایز ما با سایر جانداران باشند ...اما در این میان یکی از بارزترین مشخصه های انسانی همانا  گوهر گرانبهائی است که گاهی رنگ و جلایش  در زیر غبار مشکلات پیرامونی پنهان میگردد و نفسی  باید وزیدن تا بروبد غبار را و تازه کند رنگ خدائی اش را ...و آن گوهر چیزی نیست جز عشق . 

در مورد عشق بسیار خوانده ، دیده یا شنیده ایم و اگر اقبال یارمان بوده باشد از چشمه زلالش جرعه ای هم نوشیده ایم ...شکوه و عظمتش چنان است که حقیری چون من را بضاعت تاویل و تشریح زوایای پنهان و نهانش نیست ...آنچه می خواهم اکنون با شما در میان گذارم یکی از هزاران مصادیق عشق است که شاهدش بودم و در ادامه می خوانیدش...

یکی از برنامه های تلویزیونی مورد علاقه من "Extreme Makeover Home Edition"  است که از شبکه abc پخش میشود ...در این شوی تلویزیونی خانواده هائی که به دلایلی خانه شان از بین رفته یا در معرض ویرانی قرار گرفته و توان مالی برای تعمیر یا بازسازیش را ندارند ،توسط گروه سازنده این شو ردیابی شده و برای نوسازی خانه به یاریشان میروند .در بیشتر موارد علاوه بر مشکلات پولی ، یکی یا چند نفر از اعضاء خانواده دچار بیماری یا نارسائی جسمی نیز هست و از آنجائیکه  شکل و ساختار خانه پاسخگوی نیازشان نیست ، زندگی در چنین مکانی برایشان دشوار است و با عذاب بسیار همراه . 

در اپیزود دیشب این گروه به سراغ یک خانواده پنج نفره رفتند .چهار سال پیش Joey (مادر) مبتلا به سرطان خون تشخیص داده شد و دکتر معالج به همسر Joey گفته بود که با انجام شیمی درمانی او تنها بیست درصد شانس زنده ماندن خواهد داشت مگر اینکه تحت عمل پیوند مغز استخوان قرار گیرد .Tom Wilhelm (اهدا کننده مغز استخوان ) این خانواده را حتی نمی شناخت و فقط بر اساس یک حس انساندوستی بسیار قوی و با این نیّت که بتواند در راه نجات جان یک انسان قدمی بردارد برای انجام این عمل داوطلب می شود .خوشبختانه عمل با موفقیت انجام و Joey راه سلامتی را در پیش می گیرد .

اعضای خانواده هنوز طعم شیرین بازیابی مادر را بطور کامل نچشیده اند که فاجعه دیگری از راه می رسد و خانه که بسیار فرسوده و قدیمی بود در اثر اتصالی سیمهای برق دچار حریق شده و از بین می رود . از آن به بعد آنها ناگزیر در یک خانه سیار بسیار کوچک(تریلر) زندگی می کردند...به دلیل شرایط ویژه بعد از عمل و به جهت  ضعف سیستم ایمنی بدن ، نیاز به برخورداری از یک محیط پاکیزه و بدور از آلودگی را برای Joey بسیار حیاتی می کند ...آنها از همه جا نا امید و مستاصل روزگارشان را در همان تریلر می گذرانند  تا اینکه این گروه امداد به کمک شان می آید. 

یکی از صحنه های بسیار زیبا و تاثیرگذار زمانی بود که Joey ، با منجی و به قول خودش فرشته نجاتش روبرو شد . Tom که به همراه این گروه آمده بود در تمام طول مسیر اشک می ریخت و وقتی آندو به هم رسیدند آنچنان گرم  و مشتاقانه یکدیگر را در آغوش کشیدند و گریستند که گوئی اعضای یک خانواده بعد از سالها فراق به وصال هم رسیده اند ...

خانه با کمک شرکتهای ساختمانی و مردمی که بصورت داوطلبانه آمده بودند ظرف مدت کوتاهی ساخته و تحویل آنها شد و در کنار احیاء دوباره جوانه های زندگی ، محیطی امن و آرام به نام خانه هم به آنها اهدا گردید .

برای من بسیار جالب است بدانم چطور می شود که کسی ندیده و نشناخته حاضر به اهداء عضوی از بدن خود به دیگری می شود ؟ چه عامل یا عوامل محرکه ای در او هست که وی را ترغیب به چنین کاری می کند و از گرانبهاترین داشته اش که سلامتی و تن سالم است می گذرد تا جان دیگری را حیاتی  دوباره بخشد ؟ قطعاً و مسلماً انگیزه های مادی نقش تعیین کننده ای در این میان نخواهد داشت ...آیا میتوان علتش را در چیزی جز عشق جستجو کرد ؟؟

و اما ... آنکس که از روح و جان خود مایه می گذارد و همراه می شود تا دستان محتاج محبت  و تشنه عشق را در دستان گرم یاری گر خود بگیرد آیا کاری کمتر از نجات جان یک انسان انجام می دهد ؟! چگونه و با چه معیاری می توان لبخندی که  از مهر بر چهره ای نقش می بندد را ارزش گذاری کرد ؟! چگونه می توان  این محبت بی شائبه را قدر دان بود ؟! به گمانم پاسخش ساده است ...با یک لبخند صمیمانه  ...   

 

پ.ن: در طول تاریخ کشور عزیزمان بسیار و به کرّات شاهد صحنه هائی به مراتب با شکوهتر از آنچه در بالا به عرضتان رسید ، بوده ایم ...کسانی که عاشقانه از جان گذشتند تا نام ایران را جاودانه سازند ...یادشان گرامی باد.  

لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت توسط آمیرزا |


 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستـــــور داد؟

 

می‌توان آیا به دریـــــــا حکم کرد

که دلت را یـــادی از ساحل مباد؟

 

موج را آیـــــا توان فرمود: ایست!

بــــــــاد را فرمود: باید ایستـــاد؟

 

آنکه دستور زبــــــــان عشق را

بی‌گزاره در نهــــــاد ما نهــــــاد

 

خوب می‌دانست تیغ تیـــــــز را

در کف مستی نمــی‌بایست داد

                                       "قیصر امین پور"
 
                                        
 
چیه ؟ چرا مات و مبهوت ایستادی و نگاهش می کنی ؟! مگه اینی که جلوت قد علم کرده  همون نیست که یه عمر آرزویش را به دل  داشتی ؟ نکنه از هیبت و عظمتش خوف کردی ؟ من که می دونم اهل ادعا نیستی و تا توانش رو نداشته باشی حتی بهش فکر هم نمی کنی پس یا علی بگو و توکل کن و قدم بردار .
 
نفس عمیقی می کشی و چشمها را باز می کنی و نگاهی به قد و قامتش می اندازی ...عجب عظمتی دارد ، از دور که نگاهش می کنی طی طریق و رسیدن به آن بالا آسان می نماید اما نزدیکش که می شوی در همان گام نخست نفسهایت به شماره می افتد . به خوبی می دانی لذت و حلاوت این صعود بر تمام سختیها و مصائبش می چربد ...فکر رسیدن به اوج و رها شدن چنانت می کند که دیگر خودت نیستی ...دستش را در دستت می فشاری ...میدانی که او هست اما می خواهی مطمئن شوی که خودت هم باشی ...
 
در بخشی از مسیر داغ قدمهای رهگذرانی که پیش از تو از اینجا عبور کرده اند خودنمائی میکند اما تو دلت نمی خواهد قدم در جای پای دیگری بگذاری .  می خواهی حتی راهی که می روی خاص و متعلق به تو باشد هرچند اثری از رد قدمهایت باقی نماند تا دیگری آنرا دنبال کند .
 
خُنکای نسیمی که از مشرق می وزد را بر صورت گُر گرفته ات حس می کنی ...در سمت چپ دریای مواج شقایقها را می بینی که همچون گیسوی دخترکی بازیگوش  و رها در دست باد از این سو به آن سو می رود و رقص کنان تو را به میهمانی شوریدگی شان می خوانند ...می خواهی که همین جا  بمانی و خودت را بسپاری به این امواج و شناور شوی ...اما نه ...به او و خودت قول داده ای که همراه شوی و از پای ننشینی پس ادامه می دهی .
از تغییر بلندای سایه ات می فهمی که خورشید هم کم کمک به خانه اش می رود و قدمهایت را تندتر برمی داری .هرچه پیشتر می روی شیب تند و ناهمواری راه و خستگی ، نفس ات را تنگ تر می کند و حرکت را کُند . هر از گاهی می ایستی و به عقب بر می گردی ...به عقب که نه ، به گذشته و آنچه پشت سر گذاشته ای نیم نگاهی می اندازی ...راهی که به نظرت دشوار می آمد و صعب العبور اکنون زیر گامهایت چقدر حقیر جلوه می کند ...
با نفس عمیقی ریه هایت را پر می کنی از هوای تازه ...آری هوای تازه ...همان هوائی که حیات بخش است و جوانه های سبز زندگی را در تو رویاند ...همان رویشی که در انتظار باران رحمت بود و تابش آفتاب عشق .
اگرچه در ابتدا هدف ات رسیدن به قلّه بود اما اکنون که در نیمه راه هستی و همسفری داری مطمئن ، دیگر برای رسیدن به نقطه ای خاص عجله نداری ...هدف همان است که در درون توست و تو به آن رسیده ای ...درست است که خستگی بر جانت چنگ می زند و در نبود هوای کافی نفس ات تنگی می کند و دردی در سینه ات می پیچد اما این درد خواستنی است ... دردی که در نهادش آرامشی دارد به سان خواب عمیق کودکی در نیمه های شب ...
نشستن را جایز نمی دانی که نشستن تسلیم خستگی شدن است و تو را با آن میانه ای نیست ... اصلاً دیگر این تو نیستی که می روی ...او که دستت را گرفت ، می برد تو را .
 
به او اعتماد کن و خودت را به دستانش بسپار ...او راه را خوب می شناسد .
 
 
       
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت توسط آمیرزا |


۳۰سال گذشت ...

از آن شب تیره و تار که رنگ سیاهی به در و دیوار زندگی ما پاشید ...

از آن شبی که عفریت سیاه مرگ صورت دوست داشتنی و روشن ات را برای همیشه تیره کرد ...

از آن شب سیاه که با صدای ناله های جگرسوز تو از خواب پریدم و از وحشت و اضطراب سر به زیر لحافم بردم و در خود شکستم ...

از آن شب سیاه که نخواستی مادر همسایگان را برای کمک به بالینت بخواند تا مبادا در آن آخرین لحظات مزاحمتی برایشان باشی ...

از آن شب سیاه که در نبود امکانات پزشکی و حتی اکسیژن بر زمین خانه ماندی تا واپسین نفسهای نازنین ات را برای آخرین بار بشنویم ...

از آن شب سیاه که در نیمه های شب خدا را با زبان کودکانه خواندم و با چشمان اشکبار از آن رحیم غفور خواستم تا عنایتی کند و فرصتی دیگر دهد تا ما از عطر وجود و نعمت حضورت باز هم سیراب شویم ...اما افسوس ...

افسوس که رفتی و چه زود و نا بهنگام هم رفتی ...

خاطرم هست که نزدیکان و دوستان ات برای تسلی دل داغدیده ما  می گفتند خدا تو را بسیار دوست داشته که در عرض چند ساعت  به نزدش پرکشیدی ... خداوند تو را دوست داشت ...آری میدانم که تو هماره همنشین خدا بودی ...اما ...اما گناه ما چه بود که نباید ترا می داشتیم ؟خدای ما کجا بود در آن شب سیاه ؟

یادم هست که فضای بزرگترین مسجد شهر مملو از جمعیت بود ...چندین مرتبه از مردم خواسته شد که بعد از ذکر فاتحه جای خود را به دیگرانی بدهند که برای وداع با روح والای تو آمده بودند ...همه بودند ...سیاه پوش و ماتم زده ...گریان و مویه کنان ...آخر تو تنها پدر ما نبودی ...پدر آنانی هم بودی که نیازشان به سر قلم تو برای تمام عمر رفع شده بود ...کم هم نبودند ...

خاطرم هست که یک روز تعطیل بود و تو برایمان تدارک خوراک بوقلمون داده بودی ...همان که با سلیقه  و وسواس آماده اش کردی تا در کنار یکدیگر بخوریمش ...همان شب ما تخم مرغ خوردیم ...یادت هست ؟ خانم همسایه آمد تا برای مهمان سرزده اش فقط چند قرص نان و تخم مرغ قرض کند اما تو به مادر گفتی شام خودمان را بده بگذار پیش مهمانشان سربلند باشند ...

وه که چه سربلندم من امروز از داشتن خون پاک و نازنینت در رگهایم ...چه سعادتمندم که گوشه ای از روح بزرگوارت را در من و ما به ودیعه گذاشتی ... 

امسال از همیشه دلتنگ ترم ....چرایش را نمیدانم ...شاید به خاطر این که چند شب پیش به خوابم آمدی بدون کلامی آمدی و رفتی ...شاید خواستی به دیدنت بیایم ...

روحت شاد پدر ...

 

پ.ن : دلتنگی این پائیزی ترین غروب دلگیر را حد و مرزی نیست .... 

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت توسط آمیرزا |


حالا یه بار ما اولش رو بگیم شما ادامه اش رو ...چیزی از تشکیلات عریض و طویل دستگاه خلقت کم میشه یعنی ؟؟!

خب حالا که گفتید کم نمیشه بسم الله....

 

دارم دلی  زگردشت ای چـــرخ کج مدار ... مانند زلف یـــــــار پریشان و بی قـرار

تا کــــــی به ما مخالفی ای آبگون فلک ... تا کی به ما معاندی ای نیلگون حصار

کین تو بی حساب و ستیــز تو بی عدد ... ظلم تو بی نهایت و جور تو بی شمــار

کیدت همیشه ظاهر و شیدت هماره فاش ... بی مهریت معاینه و قهرت آشکـــار

افسوس از وفای تو ای سالخورده دهـــر ... فریاد از جفای تو  ای کهنه روزگــــار

کارت فجیع و فعل قبیح و عمل وقیح ...شهدت شرنگ و نوش تو نیش و گل تو خار

عاقل به غمزه های تو هـرگز نبسته دل ... دانا به عشوه های تو هرگز نشد دچار

ای گرگ پیر روبه لاغـر شکار توست ... من شیــــــرم و تو را نشوم هیچگه شکار 

ای دل بیــــــــا زجیفه دنیا کناره کن ... کاین جیفه هست در خور مرغان لاشخوار

در خدمت فلک منما پشت خویش خم ... مردن به نـــام به که کنی زندگی به عار

اکنون بیـــــا و عمر گرانمایه صرف کن ... با دوستان یکدل و یـــــــــــاران غمگسار

چون طرف عافیت نتوان بست از جهان ... آن به کـه خوش چمیم در اطراف لاله زار

 

پ.ن : بیائید قدر لحظه هایمان را بیش از پیش بدانیم ... همین.

لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت توسط آمیرزا |


 

نه سایه دارم و نه بر ،بیافکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند 

                                                     (هوشنگ ابتهاج)


دیروز یکی از همکارانم مقداری مغز گردو به من داد ...با اولین تکه ای که در دهان گذاشتم ،ذهنم پر کشید به سالهای دور و به یاد درخت گردوی گوشه حیاطمان افتادم ...همان که تقریبا" هم سن و سال بودیم... همان که سال به سال قد کشیدنش را شاهد بودم ... البته او به اندازه من فکر و خیال نداشت پس خیلی بیشتر و بهتر از من رشد کرد و طولی نکشید که خنکای سایه اش در گرمای تابستان پناهگاه و ملجاء من شد ... هر سال بهار بعد از شکست لشگر زمستان و با پدیدار شدن اولین جوانه هایش با ذوق و شوق هر روز به دیدارش می رفتم تا از بیدار شدنش از خواب زمستانی مطمئن شوم ...بعد از باز شدن برگهایش بی صبرانه در انتظار گرده افشانی و بارور شدن و شکل گیری میوه اش بودم ... چه زیبا بود خرمن سبز برگهایش و شاخه هایی که سخاوتمندانه تا نزدیک زمین خم کرده بود تا میوه هایش را در دسترس گذارد ...

هنوز بوی خوش پوست سبز تازه میوه هایش را به خاطر دارم ...هر روز عصر بعد از آب پاشی حیاط کارم این بود که تعدادی را پوست بکنم ... انگار همین دیروز بود ...یادش به خیر ... نشسته ام زیر سایه اش و با ولع و دقت  پوستشان را می گیرم بدون اینکه به فکر سیاه شدن دستهایم باشم و مغزهای تازه را داخل کاسه آب نمک می ریزم ... غرولند اهل خانه را هم به جان می خریدم وقتی زبانشان به اعتراض باز می شد که : اون همه گردو چیدی همه اش شد همین ؟؟!! البته خیلی هم تقصیر من نبود خب بیش از حد خوشمزه بودند و وجدان من هم آن وقتها در خواب ناز .

آن زمان که مرحوم پدر نهالش را در فاصله سه متری از دیوار حیاط کاشت شاید فکرش را نمی کرد که این موجود هیچ حد و مرزی برای گستراندن شاخه هایش نمی شناسد ...تا آنجا که بخشی از میوه اش نصیب رهگذران سر به هوا !! می شد ...من هم پذیرفته بودم که میوه درختی که شاخه اش به خیابان سرک کشیده سهم دیگران است ...اما ماجرا از زمانی آزاردهنده شد که "عاشقان سینه چاک گردو خور" برای دستیابی به اهداف پلیدشان سنگ و چوب می پراندند و گاهی از دیوار بالا می کشیدند و حتی شاخه های آن زبان بسته را می شکستند ...کار به جائی رسید که دیگر امنیت جانی هم نداشتیم چون هر آن ممکن بود سنگی یا پاره آجری بر فرق سرمان فرود بیاید...

تا اینکه یک روز گرم تابستانی بعد از مشاجره لفظی برادرم و یکی از رهگذران که سنگ پرانی را حق مسلم خودش میدانست تن بیگناه درخت دچار جراحت شد و روح من هم  ...اخوی در اعتراض به آن حق مسلم و به خاطر کاهش تنش و مشاجرات احتمالی آتی با ارّه به جان شاخه های سمت خیابان افتاد و درخت بینوا در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک موجود ناقص الخلقه ... هرچند نیت اخوی ما کاهش تحرکات انتفاضه گونه بود اما زهی خیال باطل ...نهضت همچنان ادامه داشت ...

سال بعد دیگر از آن همه میوه خبری نبود ...گوئی درخت بی زبان با ما قهر کرده بود ...چند سال بعدترش هم  به دلیل اجرای طرح تعریض خیابان ، درخت که بجای حیاط  حالا دیگر در  پیاده رو قرار گرفته بود به دست خردمندان !!! وقت شهرداری منطقه از بیخ و بن ریشه کن شد تا فصل پایانی زندگی اش اینگونه رقم بخورد ...و حالا فقط یاد سبز او مانده در بخشی از خاطرات دوران کودکی ام ...

 

پ.ن : از شما دوستان عزیزم که طی یکسال گذشته بنده را به همراهی تان مفتخر کردید صمیمانه سپاسگزارم .   

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط آمیرزا |